این دل و عاشقش نکن اگه منو دوست نداری
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه  حسین پناهی

+ نوشته شده در  Fri 10 Sep 2010ساعت 0:0 AM  توسط پژمان   | 

یه روز اومدی مثل موج دریا

بوی پیرهنت مثل خواب و رویا

سایه های ما رو شنای ساحل

پا به پا بی صدا غرق تمنا



یه روز اومدی تو سکوت سردم

سر به راه شد این دل دوره گردم

حالا چی شده که می خوای جدا شی

چی شده تو بگو من چه کردم



حالا باز منو نسیم و موج دریا

میمونیم بدون تو غریب و تنها

به خدا بی تو یه صدف شکستم

به خداااا



دوباره تو باد موهاتو رها کن

منو راهیه شب قصه ها کن

میمیرم واسه تب تند لبهات

دوباره زیر لب اسمم و صدا کن



اشکم و پاک کن از گونه ی من

سر بزار بازم رو شونه ی من

منو سیاه کن با دروغ تازه

بگو که میگیری بهونه ی من



حالا باز منو نسیم و موج دریا

میمونیم بدون تو غریب و تنها

به خدا بی تو یه صدف شکستم


+ نوشته شده در  Thu 9 Sep 2010ساعت 11:53 PM  توسط پژمان   | 

برو برو برو برو برو برو برو برو دختر
دوستيمون فايده نداره
من دغل بازم و زيرك
جنس من خرده شيشه داره
تروخدا برو برو برو دختر
دوستيمون فايده نداره
من دغل بازم و زيرك
جنس من خرده شيشه داره ...
من فقط خونه به دوشم زنديگم روي قماره
يه شب اينجام يه شب اونجا روزه من بازم فراره
هر چي من ميگم دروغه به من عادت نكن اي يار
متنفر ميشي از من ميشي از زندگي بيزار
عاشق من نشو دختر من پر از دردسرم
اگه عاقل باشي هيچوقت نمياي دور و ورم
دل به من نبندي دختر من پر از جعل و دروغم
پره از سفسطه بازي آب زيره كاه و شلوغم
برو برو برو برو برو برو برو برو دختر
دوستيمون فايده نداره
من دغل بازم و زيرك
جنس من خرده شيشه داره
توي دام نيفتي اينو يادت باشه گفتم
تو پشيمون ميشي آخر نزار دست و پام بيفتم
به نظر گاهي مؤدب اما اكثراً شكارم
منه موش مرده عزيزم حقه بازه روزگارم
برو برو برو برو برو برو برو برو دختر
دوستيمون فايده نداره
من دغل بازم و زيرك
جنس من خرده شيشه داره
تروخدا بزار برو برو برو برو دختر
من دغل بازم و زيرك
جنس من خرده شيشه داره
بيا دعوا نكنيم همو رسوا نكنيم
بيا دست بديم به هم فتنه بر پا نكنيم
بيا دعوا نكنيم همو رسوا نكنيم
بيا دست بديم به هم فتنه بر پا نكنيم
توي دام نيفتي اينو يادت باشه گفتم
تو پشيمون ميشي آخر نزار دست و پام بيفتم
به نظر گاهي مؤدب اما اكثراً شكارم
منه موش مرده عزيزم حقه بازه روزگارم ...
+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 5:53 PM  توسط پژمان   | 

گریه های تو واسه من دیگه هیچ رنگی نداره
نمی خوام با من بمونی برو از روزگارم
دیگه جایی نداری توی این قلب شکسته
زندگی با تو محال
تو همونی که می گفتی زندگی با من خیلی قشنگه
نمی دونستم که حرفات همش از روی نیرنگه
حالا اینو می دونم گر چه حالا خیلی دیره
زندگی با تو محال
طعنه شنیدم از همه که تو وفا نداری
دارم تو چشمات می بینم می خوای که جام بذاری
منم یکی مثل همه تو قلب تو شلوغه ه ه ه
گریه نکن که گریه هات برای من دروغه
طعنه شنیدم از همه که تو وفا نداری
دارم تو چشمات می بینم می خوای که جام بذاری
منم یکی مثل همه تو قلب تو شلوغه ه ه ه
گریه نکن که گریه هات برای من دروغه
گریه نکن که گریه هات برای من دروغه ه ه ه
+ نوشته شده در  Fri 13 Apr 2007ساعت 2:7 PM  توسط پژمان   | 

 

اوني كه يار تو بود

 

 اگه غم خوار تو بود

 

 قلبشو پس نميداد

 

دل به هر كس نميداد

 

 

دل ميگفت مقدسه

 

عشق اون برام بسه

 

 از نگاش نفهميدم

 

 كه دروغه هوسه

 

 

غصه خوردن نداره

 

گريه كردن نداره

 

به يه قلب بي وفا

 

 دل سپردن نداره

 

 

آخرقصه چي شد

 

 قلب اون مال كي شد

 

اون كه از من پر گرفت

 

چي مي خواستيم و چي شد

 

 

 اون كه عاشق تو بود

 

 اگه لايق  تو بود

 

 تو رو تنها نميذاشت

 

 با خودت جا نمي ذاشت

+ نوشته شده در  Fri 6 Apr 2007ساعت 1:26 PM  توسط پژمان   | 

انتظار: کلمه ای ژرف و معنای ژرف تر
انتظار: باوری شور آور و شوری در باور
انتظار: امید به نوید و نویدی به امید
انتظار: فجری در حماسه و حماسه ای در فجر
انتظار: آفاقی در تحرک و تحرکی در آفاق
انتظار: فلسفه ی بزرگ و عقیده ی سترگ
انتظار: ایمانی به مقاومت و مقاومتی در ایمان
انتظار: تواضعی در برابر حق و تکبری در برابر باطل
انتظار: نفی ارزش های راهی و تحقیر شوکت های پوچ
انتظار: نقض حکم ها و حکومت ها و ابطال سلطه ها و حاکمیت ها
انتظار: سرکشی در برابر ستم و بیداد و راهگشایی برای حکومت عدل
انتظار: دست رد به سینه ی هر چه باطل و داغ باطله بر سینه ی هر چه ظلم
انتظار: شعار پایداری و درفش عصیان و بیداری
انتظار: خط بطلان بر همه ی کف رها و نفاق ها و ظلم ها و تطاول ها
انتظار: تغییری بر خون فجر و شفق و دستی به سوی فلق
انتظار: آتش فشانی در اعصار و غریو در آفاق
انتظار: خونی در رگ زندگی و قلبی در سینه ی تاریخ
انتظار: تبر ابراهیم، عصای موسی، شمشیر داود و فریاد محمد
انتظار: خروش علی، خون عاشورا و جاری امامت
انتظار: خط خونین حماسه ها، در جام زرین خورشید
انتظار: صلابت . . . در درون تاریکی ها و سردی ها، به دمیدن سپیده دمان چشم داشتن و به امید طلوع خورشید زیستن. در تراکم هوای کشنده ی اختناق ها، به وزیدن نسیم های حیاتبخش رهایی امید بستن و آرزوی پدیدار گشتن، روزهای طلایی ارزش های جاوید، زنده ماندن.
در غروب های تاریک گون نومیدی بار غرق بودن، و نوید طلوع فجر شکافنده ی آفاق را در دل پروردن، در شبستان ستم های تیرگی آفرین جهان گستر، گرفتار آمدن و جان را به مژده ی فرارسیدن روزهای روز مستان تابنده ساختن.
در حضور حکومت های جبار و خونخوار زندگی کردن و لحظه ای سر تسلیم فرو نیاوردن.
در زیر سیل خروشان تباهی و فساد قرار گرفتن و آنی قد خم نکردن.
در سیاهی های دوران ظلم و ظلمت و گناه گرفتار آمدن و همواره منتظر طلوع خورشید خونین رهایی بودن و آری ها را خوار شمردن و نه گفتن و نه گفتن . . . .
شمشیرها و شهادت را پذیرا شدن و خط های شهامت ها را پاس داشتن.
این است انتظار، شعار شور آور منتظران، مقاومان، پایداران، صلابت پیشگان، شیعیان، مهدی طلبان تاریخ.
این است انتظار

ذم عجب
يكى قطره بارانى ز ابرى چكيد
خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جايى كه درياست من كيستم
گر او هست حقا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقازت بديد
صدف در كنارش چو لؤ لؤ شاهوار
سپهرش بجايى رسانيد كار
كه شد نامور لؤ لؤ شاهوار
بلندى از آن يافت كان پست شد
در نيستى كوفت تا هست شد

تواضع
تواضع تو را سربلندى دهد
زروى شرف ارجمندى دهد
زخاك آفريدت خداوند پاك
پس اى بنده افتادگى كن چو خاك
تواضع سر رفعت افرازدت
تكبر به خاك اندر اندازدت
به عزت هر آنكو فراتر نشست
بخوارى بيفتد ز بالا به پشت
به گردون فتد سركش تندخوى
بلنديت بايد بلندى مجوى
بلنديت بايد تواضع گزين
كه اين بام را نيست سالم جز اين

 

+ نوشته شده در  Fri 6 Apr 2007ساعت 1:14 PM  توسط پژمان   | 

آخه تو عزيز قصه‌هامي
آخه تو شعر روي لبامي

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم

آخه اسم تو رو كه ميارم
ميشي همه‌ي دار و ندارم

از چي مي‌ترسي تو مهربونم؟
من كه رو عشق تو موندگارم


يه شب ميون بارون غرورم رو شكستم
كاشكي بهت مي‌گفتم چقدر تو رو مي‌خواستم

مي‌خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت
با اينكه خيلي خسته‌ام بگذرم از گناهت


آخه تو عزيز قصه‌هامي
آخه تو شعر روي لبامي

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم

آخه اسم تو رو كه ميارم
ميشي همه‌ي دار و ندارم

از چي مي‌ترسي تو مهربونم؟
من كه رو عشق تو موندگارم


يه شب ميون بارون غرورم رو شكستم
كاشكي بهت مي‌گفتم چقدر تو رو مي‌خواستم

مي‌خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت
با اينكه خيلي خسته‌ام بگذرم از گناهت


آخه تو عزيز قصه‌هامي
آخه تو شعر روي لبامي

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم

آخه اسم تو رو كه ميارم
ميشي همه‌ي دار و ندارم

از چي مي‌ترسي تو مهربونم؟
من كه رو عشق تو موندگارم


+ نوشته شده در  Fri 6 Apr 2007ساعت 1:9 PM  توسط پژمان   | 

 

سپیده دم دلم عاشق شد   مثل ما هیا دلم لایق شد    توی صحرا و بیا بون    تو پیاده رو تو بارون

دنبالت گشتم تنها      چوبیم رو موج غمها       اما  فهمیدم من حالا        که  تو  رفتی پشت  ابرا

ماهی ؟ پرواز؟ نمیتونه     شعر دلتنگی میخونه     یاد صبح به خیر که موجا      دیدنت تو شرغ دریا

منم اونجا تو رو دیدم       غیر تو چیزی ندیدم      وقتی عاشق شد دل ما      رفتی  تو  اون بالا بالا

اگه دلتنگی غروب کن     تا بی رنگی رنگ ببازه      باز غروب شده دباره          اومدی پیش ستاره

                         شبو من کنارشنها  میمیرم      اخه من شبو تودریا اسیرم


+ نوشته شده در  Sat 31 Mar 2007ساعت 12:32 PM  توسط پژمان   | 

حالا که پای تو عمرم حروم شد
خدا رو شکر هر چی بود تموم شد

حالا که قلبتو از سنگ ساختن
تو رو خوشدل منو دلتنگ ساختن

هموم بهتر که دل عاشق نباشه
گرفتار تو نالایق نباشه

طلای عشق باید پاک باشه
جواهر حیفه روی خاک باشه

طلای عشق باید پاک باشه
جواهر حیفه روی خاک باشه

فریبی بود عشقت از رهایی
چرا باید دلم غمناک باشه

زمین شور حاصل خار و خس داد
دلت بد امتحان عشقو پس داد

زدم فریاد عشق اما دل تو
جواب عشق پاکم را هوس داد
جواب عشق پاکم را هوس داد

حالا که پای تو عمرم حروم شد
خدا رو شکر هر چی بود تموم شد

حالا که قلبتو از سنگ ساختن
تو رو خوشدل منو دلتنگ ساختن

هموم بهتر که دل عاشق نباشه
گرفتار تو نالایق نباشه

+ نوشته شده در  Sat 31 Mar 2007ساعت 12:28 PM  توسط پژمان   | 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال لاله ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي زجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از مي كه ميبايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  Sat 24 Mar 2007ساعت 12:49 PM  توسط پژمان   |